بت

۶ ساله بودم

هر روز زمستان پیاده از مدرسه به خانه می آمدم

پای در نیم بوت پشمالوی سنگینی که پاهای کوچکم را زندانی میکرد.

نیم بوت کوچک و پشمالویی که به زبان بت! می نامیدمش.

آنقدر کوچک بودم که توانایی کندن بت هایم رابه تنهایی نداشتم.

هر روز در ورودی خانه روی زمین می خوابیدم و پاهایم را بالا میگرفتم:

بابا بیا بتامو درآر.

یعنی: بابا بیا به من رهایی از زندان بت ببخش.

و هر روز با خود می اندیشیدم: آنها چگونه می توانستند این بت های ناراحت را دوست

داشته باشند یا بپرستند!!

ذهنم را در زنگ دینی جا گذاشته بودم!

 

/ 0 نظر / 5 بازدید