خارج از صف ... خانواده ام...خواهرم

خواهر مهربان و زیبای من

هیچ به جز صدای خنده ها به یاد من نمانده است. هیچ به جز شادی حضور. هیچ به جز برق چشمهای زیبای تو مخصوصا وقتی که از سایه های من استفاده میکنی. هیچ به جز رفتار متین، باشکوه و پرنشاط تو که آوازه نیکی در میان تمام کسانی است که ترا می شناسند.

خواهر شاداب و پرشور من

حسی برای اشک ندارم زیرا دردی از رفتنت به جز دلتنگی شیرین باقی نمانده است. من این دلتنگی را تجربه کرده ام حتی در حضورت اما غمگین نبوده ام و نخواهم بود زیرا می دانم که ما هریک سالهاست در مسیر زندگی به راه افتاده ایم و جستجوی شخصیمان را مستقل اما با عشق هم طی کرده ایم. در این میان دیدارهای کوتاهمان شادباش حضور مستحکم خانواده ای است که پرستیدنی است.

خواهر نازنین من

باز کنار هم بودیم بی حسرت و اندوه. چه حسرتی؟ چه اندوهی؟ که ما تمام لحظه هایمان را زندگی کردیم، به قدر جان خندیدیم، رقصیدیم، موهای همدیگر را شانه زدیم، از لباس های هم پوشیدیم،عکس گرفتیم، پول قرض دادیم و حساب بدهکاریهایمان را ثبت کردیم... بیدار ماندیم و 10 باره به تماشای یک فیلم نشستیم. جیره یکساله امان را از سینما و تئاتر و استخر و ورزش و .... خوردیم ... و به وقت گریستیم...

خواهر من! چه کسی اندازه ما زندگی را زیسته است؟؟

حالا تو رفته ای. زیرا که باید. زیرا که زندگی منتظر بازگشت تو از سفر بود زیرا که باید بروی و بیاموزی... تویی که هرگز هراسی از رفتن نداشته ای. به تو افتخار میکنم ...به تو افتخار میکنیم.

خواهر پر شور من

از تو متشکرم که وقتی بابا و مامان از مکه اومدن پیش ما بودی، از تو متشکرم که وقتی بابا توی اتاق عمل بود پیش ما بودی، از تو متشکرم که وقتی شنیدیم بابا سکته کرده قدرت خندیدن را از دست ندادی، از تو متشکرم بخاطر بودنت...

ما سراسر زندگیمان با هم عاشقانه بوده است. بیا به شکرانه، همیشه عاشق زندگی باشیم. حتی اگر من بارها پا در کفش تو کرده باشم! یا تو بارها از هویت من استفاده کرده باشی!

اعتراف:

پر اضطراب ترین لحظه این روزها همین چند دقیقه پیش بود. وقتی که از اطلاعات فرودگاه خبر سلامت پرواز ترو میگرفتم، اعتراف میکنم حتی از پرسیدن احوال بابا پشت در اتاق عمل بیشتر می ترسیدم. هرچند هنوز تا مقصد 20 ساعت باقی داری.

شاد باش و شور انگیز...مثل همیشه...مثل خودت

دوستت دارم.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید