یکی بود یکی نبود

اول قصه ما...

یکی بود... یکی نبود

اون که بود، من و تو بودیم

اون که نبود، خستگی بود

آخر قصه ما

غیر از خدا هیچکی نبود

من و تو رها شدیم...فنا شدیم....خدا شدیم

 

پ.ن١:تبسم دختر کوچکی که مادرش میشوم، شعرهای مرا به دنیا میآورد

پ.ن٢:و او که مسافری دارد و عاشقانه هایش بذر می پاشد به ذهن من

/ 0 نظر / 11 بازدید